تبليغاتX
حرف دل ...

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


حرف دل ...

درد و دل

 

               

 

زندگي

                     

                    چون قفسي است

                          قفسي تنگ

                پر از تنهايي        

             و چه خوب است

                  لحظه غفلت آن زندانبان

                           بعد از ان هم

                                      پرواز....

+نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت7:53 قبل از ظهرتوسط علی وفادار | |

کاش می شد روی خط سرنوشت
روزهای با تو بودن را نوشت..
سرنوشت , ننوشت
گر نوشت , بد نوشت
اما باور کن نمی توان سرنوشت خویش را از سر نوشت !

+نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت5:53 قبل از ظهرتوسط علی وفادار | |


قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد
و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست. كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد، زيرا
سبكي قانون راه خداست .

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت اينجا بهشت است .
مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

مسافراني كه پياده شدند، بهشتي شدند. اما اندكي، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و
بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما، راز من همين بود.آن كه مرا مي خواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري .

+نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت8:42 قبل از ظهرتوسط علی وفادار | |

شب سردی است، و من افسرده

راه دوری است، و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

***

می کنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها

سایه ای از سر دیوار گذشت،

غمی افروز مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

***

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر، سحر نزدیک است

هر دم این بانگ بر آرم از دل:

وای، این شب چقدر تاریک است!

***

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

***

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من، لیک، غمی غمناک است

(سهراب سپهری)

 

+نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت5:16 بعد از ظهرتوسط علی وفادار | |

 

خداوندا مرا دریاب که دیگر رو به پایانم

تمام تن شدم زخمی ز تیغ همقطارانم

خداوندا نجاتم ده از این تکرارِ تکراری

از این بیداد دشمن را بجای دوست پـنداری

هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیا

در این نامردی ایام ، در این غمخانه ی دنیا

هیچ با من نیست در این آغازِ بی پایان

ز راه مرگ هم برگشتم ، که مردن هم نبود آسان

همانهایی که می گفتند همیشه یار من هستند

به هنگام نیاز افسوس به رویم دیده بر بستند

 

+نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت12:58 بعد از ظهرتوسط علی وفادار | |

 

 

 

آمدی،
نام خدا گفتی و باران گرفت
با تو پس از سال‌ها
خاک وطن بوی جماران گرفت

آمدی
خاطره‌ها زنده شد
در نفس کوچه‌ها
عطر دعا باز پراکنده شد

....

+نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت1:12 بعد از ظهرتوسط علی وفادار | |

 عاشق ان نيست كه عشق تكه كلامش باشد.بلكه ان است كه

    وفادار مرامش باشد


The image “http://www.imageurlhost.com/images/a90xingedmpu3tkxrgw4.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

+نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت12:56 بعد از ظهرتوسط علی وفادار | |

+نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت8:15 قبل از ظهرتوسط علی وفادار | |

 

  

خدایا!


به فرشتگانت بسپار در لحظه نیایش خویش، دوستان مرا از یاد نبردند!

+نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت4:23 بعد از ظهرتوسط علی وفادار | |

 

دستها بالا بود.                                                                            

 هر کسی سهم خودش را طلبید.

 سهم هر کس که رسید،

 داغ تر از دل ما بود

ولی نوبت من که رسید،

 سهم من یخ زده بود!

سهم من چیست مگر

یک پاسخ

پاسخ یک حسرت!

 سهم من کوچک بود

 قد انگشتانم

 عمق آن وسعت داشت

 وسعتی تا ته دلتنگیها

 شاید از وسعت آن بود

 که بی پاسخ ماند! 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت8:45 قبل از ظهرتوسط علی وفادار | |