|
زندگي
چون قفسي است قفسي تنگ پر از تنهايي و چه خوب است لحظه غفلت آن زندانبان بعد از ان هم پرواز....
کاش می شد روی خط سرنوشت
شب سردی است، و من افسرده راه دوری است، و پایی خسته تیرگی هست و چراغی مرده *** می کنم، تنها، از جاده عبور: دور ماندند ز من آدم ها سایه ای از سر دیوار گذشت، فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی *** نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر، سحر نزدیک است هر دم این بانگ بر آرم از دل: وای، این شب چقدر تاریک است! *** خنده ای کو که به دل انگیزم؟ قطره ای کو که به دریا ریزم؟ صخره ای کو که بدان آویزم؟ *** مثل این است که شب نمناک است دیگران را هم غم هست به دل، غم من، لیک، غمی غمناک است (سهراب سپهری)
خداوندا مرا دریاب که دیگر رو به پایانم تمام تن شدم زخمی ز تیغ همقطارانم خداوندا نجاتم ده از این تکرارِ تکراری از این بیداد دشمن را بجای دوست پـنداری هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیا در این نامردی ایام ، در این غمخانه ی دنیا هیچ با من نیست در این آغازِ بی پایان ز راه مرگ هم برگشتم ، که مردن هم نبود آسان همانهایی که می گفتند همیشه یار من هستند به هنگام نیاز افسوس به رویم دیده بر بستند
آمدی، ....
خدایا!
دستها بالا بود. هر کسی سهم خودش را طلبید. سهم هر کس که رسید، داغ تر از دل ما بود ولی نوبت من که رسید، سهم من یخ زده بود! سهم من چیست مگر یک پاسخ پاسخ یک حسرت! سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتی تا ته دلتنگیها شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند!
|
About![]()
کسانی که در دنیای سکوت فرو رفته اند سخنها میگویند که گفتن ان در دنیای حقیقت امکان ناپذیر است ... Archivesآبان 1388مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آبان 1387 مهر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 Specific |